![]() |
![]() |
|
| اندیشه های بزرگ ، نیازهای بزرگ تر و دردناک تری دارند ." دکتر شریعتی " |
|
قول داده بودم راجع به سؤالي كه پرسيده بودم بنويسم ... اين يه تيكه رو از يه تيكه ي بزرگتر كه قبلاً نوشته بودم جدا كردم ، اين نظر منه ... مي گفتن خدا بزرگه ... خدا مهربونه ... خدا گفته فلان انجام بده كه اين جوابشه ، فلان كار رو انجام نده كه اين عذابشه . مي دونستم خدا بزرگه ، شك نداشتم . ولي اين دونستن فرق مي كرد با دونستني كه خودم دركش كرده باشم . گاهي به اين فكر مي كنم كه چرا خدا عذاب و ثوابي رو كه براي بعضي چيزا مشخص كرده به ما گفته ؟ بعد به خودم مي گم شايد به خاطر اينكه ماها قدرت درك اصل قضيه رو نداريم و دوست داريم ارزش كاري رو كه انجام مي ديم به طور محسوس بدونيم . اينكه گفته شده هركس فلان كار رو انجام بده به اندازه ي نعمتايي كه رو زمين وجود داره ثواب مي بره ، درسته، دنيا براي من كوچيك بزرگه ، وقتي بهم گفته مي شه كه به اندازه ي ستاره هاي آسمون و شن هاي روي زمين تو يه كاري ثواب وجود داره خب مسلمه كه سعي مي كنم اون كار رو انجام بدم ! چرا ؟ چون نفسم ضعيفه ! چون تا قبل از اون دليل اصلي رو فراموش مي كنم ! مي چسبم به جايزه اش ! مشكل همين جاست ، خدا مي دونسته كه منو ضعيف خلق كرده ( ما انسان را ضعيف آفريديم ... ) مي دونسته كه من نمي تونم درك كنم ، اومده براي من اين شكلي توضيح داده كه ترغيب بشم به انجام اون كار ، اما آيا خدا اينو نمي دونسته كه ممكنه اون پاداش چشم منو بيشتر ببنده ؟ باز مي گم و مي بينم كه چه آفريننده ي مهربوني دارم ، مي خواد هر جوري كه شده منو بكشونه به طرف " خوب " ها ، مي گه : حالا تو بيا ! دليلش رو فهميدي چه بهتر ، نفهميدي هم ضرر نمي كني ! بعد مي ياد مي گه : يك ساعت تفكر به اندازه ي هفتاد سال عبادت پاداش داره ! ... حالا اينجاس كه من مي فهمم چرا ؟ ( دقت كردي چي شد ؟ ) بعد مي يام مي شينم فكر مي كنم ، مي گم : خب ... حالا چرا خدا گفته مثلاً از كسي غيبت نكن ؟ دروغ نگو ؟ چرا گفته بد كسي رو نخواه ؟ حسود نباش ؟ و ... فكر مي كنم ... فكر مي كنم و باز مي رسم به اينكه اول از همه به خودم ضرر مي رسه ! اولين دلي كه به درد مي ياد دل خودمه ! و بعد لبخند مي زنم كه ... چقدر لطيف ! اين چند وقت به هر چيزي كه تو اسلام اومده دقت مي كنم ، ته تهش مي رسم به اينكه همه اش به نفع خودمون حرف زده ! مي بينم خدا كه گفته اين دين كامل ترينه راسته . حالا خوشحالم و افتخار مي كنم كه مسلمونم ولي ... افسوس مي خورم كه چه مسلمون سستي !!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:14 توسط معصومه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در یکی از سه شنبه های آبان بیست ويك سال پیش در شهری در حاشیه ی کویر به دنیا آمدم .
کویر را دوست دارم و آب و آرامش و آسمانش را هم ... فکر می کنم زندگی در نقطه نقطه کویر جریان دارد و به قول مهدی سهیلی : بیابان رازها دارد ... ولی در شهر آن اسرار پیدا نیست ... و برای کشف رازهای کویر نیاز به همراهانی چون شما دارم . تنهایم نگذارید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
گوناگون ورزش های علمی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|