![]() |
![]() |
|
| اندیشه های بزرگ ، نیازهای بزرگ تر و دردناک تری دارند ." دکتر شریعتی " |
|
جوان چشمان کنجکاوش را به لبهای پیرمرد دوخته بود پیرمرد می گفت : « عمریست به پایش نشسته ام . با گریه اش گریه کرده ام و با شادی اش لبخند زده ام . هر وقت ترانه ای تازه برایش می سرایم صدای آوازش را از لا به لای درختان باغ می شنوم او هنوز هم با من است . گیسوان طلایی اش را جلوی چشمانم می بینم وقتی که شکوفه های بهاری را بو می کشم ، احساس می کنم اوست که به قلبم مشت می زند ... من او را می بینم وقتی که نسیم صبح تابستان ، برگهای درختان را به رقص در می آورد ...» جوان همانطور به پیرمرد خیره شده بود که حالا چشمان چروکیده اش پر از اشک شده و نفس اش جوان تر به نظر می رسید ... پیرمرد می گفت و می گفت ... از عشق ... از امید ... باد آمد . نگاه پیرمرد به در کلبه خیره ماند . برگ خشکیده ای به روی زمین افتاد . پیرمرد بلند شد و گفت : « سلام ... دختر پاییز ! »
نوشته شده در پاییز ۸۳ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:49 توسط معصومه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در یکی از سه شنبه های آبان بیست ويك سال پیش در شهری در حاشیه ی کویر به دنیا آمدم .
کویر را دوست دارم و آب و آرامش و آسمانش را هم ... فکر می کنم زندگی در نقطه نقطه کویر جریان دارد و به قول مهدی سهیلی : بیابان رازها دارد ... ولی در شهر آن اسرار پیدا نیست ... و برای کشف رازهای کویر نیاز به همراهانی چون شما دارم . تنهایم نگذارید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
گوناگون ورزش های علمی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|