![]() |
![]() |
|
| اندیشه های بزرگ ، نیازهای بزرگ تر و دردناک تری دارند ." دکتر شریعتی " |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:18 توسط معصومه |
|
|
مرسي از بيست سالگي قشنگي كه برام ساختي ... ببينم با بيست و يك چه مي كني !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:30 توسط معصومه |
|
|
یه آپ فوق العاده تقدیم به یه دوست فوق العاده...
( به اسمت مي بيني ؟ همه پيش مي آيند . تو ميداني در باغ كجاست ؟ سيب سرخ هوس كرده ام . ببين ، اين مرداب نمي گذارد راه بروم ... من هم از آن سبدها مي خواهم ، همان ها كه پر از سيب است . مي بيني ؟ دست آنها را ببين ... تو مي داني از كجا آورده اند؟ اين سيب ها ، از همانهايي است كه ديروز خورديم ؟ ولي نه ... اينها انگار سرخ ترند . شايد هم چون ما پنهاني مي خورديم حواسمان به رنگش نبود ! يادت هست كه چه زود لو رفتيم ؟ هنوز هم كه هنوز است طعم كتك ها در يادم مي چربد به طعم سيبي كه پريد ! و انسان بودنم را فراموش مي كنم گاهي ... گاهي كه مي خندم و غم ات را در دلت پنهان مي كني ... مي داني ، خنده ام از اين است كه هنوز" آدم " نشده ايم با آن همه كتك ! و هنوز ... هنوز هم دنبال پنهان كردنيم و پنهاني خوردن ! سيب يا غم بودنش فرقي ندارد ، به هر حال عزيز هم نام و هم روزگارم ! لو مي رويم ... تو چه مي گويي ؟ با هم كه آمديم ، يادت هست كه مي خنديديم در عزا ؟ ... اما يكي يكي ... مي داني كه تاب نمي آورديم و بي " او"، هرگز نمي توانستيم ... حتي يك قدم . پس حالا كه ادعاهايمان مي كشاندمان به با هم رفتن ، حالا كه با هم هستيم ، پنهانت را آشكارا بين هردومان قسمت كن ، ثابت كن كه فقط ادعا نيست . سيب سرخ هوس كرده ام ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:44 توسط معصومه |
|
|
تو پا به دام زمستاني تو سر به دامن تابستان چه سرد و سخت مي آزارند چه گرم و ساده مي آميزي ... هرچي دويدم بهش نرسيدم ، هيچ وقت نفهميدم واحد اين مسير چه ساعتايي مي ياد ! گفتم فكر كردي مونده ي تو بودم ؟( نه اصلاً !! ) اصلاً حالا كه اين طوري كردي ديگه نه با اتوبوس مي رم نه تاكسي مي گيرم ! ... پياده روي هم تو يه صبح خنك پاييزي مي چسبه ها ، تا حالا بهش فكر كرديد ؟ با كلي كتاب متاب تو دستم باركشون ! مي رفتم و سعي مي كردم به تاكسي ها كه يكي يكي از كنارم رد مي شدند و بوق كه يعني بفرما توجهي نكنم . با ده دقيقه تأخير رسيدم سر كلاس و ديدم همه منتظر من اند ! استاد گفت شروع كنيم !!! *** يك طرف شاهراه روشن نان ، يك طرف كوي مبهم ايمان بر سر اين دوراهه تا انسان با غم نان و دين چه خواهد كرد ؟ مردمي "زنده باد" گو كه شدند صبح فردا "درود" گوياني شما هم به اين چيزا فكر مي كنيد ؟؟ *** نسل سوخته ! استاد داشت تعريف مي كرد كه تو سرشماري سال 75 دولت ايران يه دفعه به خودش اومد و ديد كه به طور ميانگين سالي دو ميليون نفر داره به جمعيت كشور اضافه مي شه و همين طور بگذره تا چند سال ديگه مي شه 100 ميليون نفر و از اون به بعد بود كه فرزند كمتر باعث زندگي بهتر شد ! در صورتي كه تا قبل از اون خانواده ي پرچمعيت داشتن يه نوع كلاس اجتماعي به حساب مي اومد! ولي حالا ببينيد دبستان ها داره خالي مي شه و در عوض فشار رو دانشگاس و... داشتم فكر مي كردم كه چقدر ما خوشبخت بوديم كه كلاسامون هميشه 30 نفر به بالا بود كه يكي از بچه ها گفت : پس ما چه مشكلاتي براي دولت ايجاد كرده ايم ! *** تو به ساحلي كه داني برسان كه مي تواني من اگر گداي شهرم ، تو خداي كائناتي... *** * شاعر اين ابيات جناب حسن دلبري هستند . ( اينم امانتداري ادبي !)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:58 توسط معصومه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در یکی از سه شنبه های آبان بیست ويك سال پیش در شهری در حاشیه ی کویر به دنیا آمدم .
کویر را دوست دارم و آب و آرامش و آسمانش را هم ... فکر می کنم زندگی در نقطه نقطه کویر جریان دارد و به قول مهدی سهیلی : بیابان رازها دارد ... ولی در شهر آن اسرار پیدا نیست ... و برای کشف رازهای کویر نیاز به همراهانی چون شما دارم . تنهایم نگذارید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
گوناگون ورزش های علمی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|