![]() |
![]() |
|
| اندیشه های بزرگ ، نیازهای بزرگ تر و دردناک تری دارند ." دکتر شریعتی " |
|
- « وای !!! » ـ « اتفاقی افتاده ، چرا ایستادی ؟ » - « فکر می کنم راه رو اشتباه اومدیم !! » - « یعنی باید چه کار کنیم ؟ » - « نمی دونم ... ولی نمی تونم برگردونمت !!! » - « چرا ؟ » - « ببین ... تو... تو به من اعتماد داری ؟ » -« خب ... آره ! » - « قول می دم زود برگردم ...فقط چند روز ...آدرسو بپرسم برگشتم ...می مونی ؟ » *** و بدون اینکه منتظر جواب من بماند پرید و رفت ... نگاهی به اطراف انداختم ... زیاد هم بد نیست ... *** چه فرشته ی سر به هوایی نصیبم شد !!! همین قدر نیامد که به او بگویم که چه اشتباه شیرینی مرتکب شده !!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:22 توسط معصومه |
|
|
اسماعيل تو كيست ؟ اسماعيل تو چيست ؟ مقامت ؟ آبرويت ؟ موقعيتت،شغلت ؟ پولت ؟ خانه ات؟ باغت ؟ اتومبيلت؟ معشوقت ؟ خانواده ات ؟ علمت ؟ درجه ات ؟ هنرت ؟ روحانيتت ؟ لباست ؟ نامت ؟ نشانت؟ جانت ؟ جواني ات ؟ زيبايي ات ؟ من چه مي دانم ؟ اين را تو خود مي داني... من فقط مي توانم نشاني هايش را به تو بدهم : آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي كند ، آنچه تو را در رفتن به ماندن مي خواند ؛ آنچه تو را به خود بسته و نگه داشته است ، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا پيام را يشنوي، تا حقيقت را اعتراف كني ، در زندگي تنها چيزي هست كه براي به دست آوردنش از بلندي فرود مي آيي ، براي از دست ندادنش همه ي دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي ؛ او اسماعيل تو است... اسماعيلت را بكش ! با دستهاي خويش بكش ! و ... اينچنين است كه ذبح گوسفند را ، به عنوان قرباني ، از تو مي پذيرد ؛ كه... ذبح گوسفند ، و ذبح گوسفند به عنوان گوسفند... قصابي!!
از كتاب : حج (دكتر علي شريعتي ) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:29 توسط معصومه |
|
|
اشرف خانم مي گه : من از سوسك نمي ترسم ، چندشم مي شه !! دخترش يه گاز گنده به سيب تو دستش مي زنه و مي گه : واااااااااااا مامان ! سوسك به اين خوشگلي ! ببين چه رنگي داره !! تازه نمي دوني ؛ خارجي ها يكي از بهترين غذاهاشون سوسكه ! اشرف خانم با قيافه ي شبيه حالت تهوع و با صدايي متمايل به جيغ ! دخترش رو از آشپزخونه بيرون مي كنه : پاشو پاشو ! جوونم جووناي قديم ! والا!! ما كه بچه بوديم جرأت نداشتيم رو حرف پدر و مادرمون حرف بزنيم كه ! اگه مي گفتند : آقا جون ماست سياهه ! مام مي گفتيم : آره به جان خودم همينه كه شما مي گيد ! مي گفتن : مرغ يه پا داره ! ميگفتيم الا و بلا كه غير از اين محاله ! حالا دختره چش سفيد برگشته به من مي گه : خارجي ها سوسك مي خورند ! خب بخورند ! مگه قراره هر ... اونا مي كنند مام بكنيم ؟! اون خارجي ها كه تو مي گي غذاي ايروني نخوردند كه بدونن چي به چيه !! - مادر من ! نزن اين حرفا رو زشته ! عهد شاه وزوزك گذشت ...! عصر ، عصر ارتباطاته ! ديگه تو قرن 21 كسي نمي ياد صبح كله سحر آبگوشت و ديزي بار بذاره تا ظهر جا بيافته ! بعد هم بشينن با پياز و دوغ !! بخورن ، ملس ...!!! بيافتن تا شب !!!!! اصلاً فرصتش رو ندارن ، خيلي هنر كنن يه چيز حاضري ردیف مي كنن !!! درسته قورت !!! مي دن و باز مي رن دنبال بدبختي شون !! نمي رسن مادر من ! صبح تا شب مي دوند بازم عقبند ! این مطلب ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:21 توسط معصومه |
|
|
« تو که آمدی زندگی مان رنگ دیگری گرفت ، با آمدنت برکت را به خانه آوردی تو امید را در من و پدرت زنده کردی... » دفتر را بست . برای چندمین بار بود که این جملات را می خواند . نفسش را بیرون داد: « نه مامان ! وجود من نتونست جلوی خیلی چیزا رو بگیره ، حتی ... » بلند شد . کلاغ ها از شاخه ها پریدند . سکوت قبرستان شکسته شد . دخترک آهسته به راه افتاد ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:41 توسط معصومه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در یکی از سه شنبه های آبان بیست ويك سال پیش در شهری در حاشیه ی کویر به دنیا آمدم .
کویر را دوست دارم و آب و آرامش و آسمانش را هم ... فکر می کنم زندگی در نقطه نقطه کویر جریان دارد و به قول مهدی سهیلی : بیابان رازها دارد ... ولی در شهر آن اسرار پیدا نیست ... و برای کشف رازهای کویر نیاز به همراهانی چون شما دارم . تنهایم نگذارید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
گوناگون ورزش های علمی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|