![]() |
![]() |
|
| اندیشه های بزرگ ، نیازهای بزرگ تر و دردناک تری دارند ." دکتر شریعتی " |
|
چشمهایم را می بندم . تو اینجایی . می خندی و می خندم ...
می گویی و نگاهت می کنم . می گویم و نمی شنوی . زبانم در نگاهم خلاصه می شود . تو می رنجی و من نیز ... از خودم متنفر می شوم و فکر می کنی به یادت نیستم . چشمها از گفتن خسته می شوند و کم می آورم ... عاشق ماندن هم کار سختی است ها ! باز ثابت کردنش سخت تر . حالا تو بیا با این زبان تنبل ثابت کن که نگاهت شیطنت کرده و ارور داده !!! ... این هم بعد از مدت ها برای اینکه ذهنتان را از مسائل پست قبل آسوده کنم ! و بروید خوش باشید !!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:24 توسط معصومه |
|
|
خوبید ؟ من همین دور و برم مهدیس جان زنده ام ! هرچی از کار اداری و کاغذ بازی بدم می یاد باز این پیشونی ! ما رو می کشونه طرفش و آخرشم که هزار ماشالا...! یه معرفی نامه می خواستم بگیرم برای آموزش و پرورش برای پروژه ام از صبح این اتاق برو امضا کنه اون اتاق برو تایید کنه !! حالا قسمت جالب قضیه اینه که همه یا یک ساعت دیگه می یان ! یا الان رفتن معلوم نیست کی بیان یا اصلاْ از صبح نیومدن و نمی یان ! من واقعاْ لذت می برم از این عشق و علاقه و تعهد کاری !حالا می گن نرو طرف پارتی بازی و کارتو قانونی کن ... هیچی دیگه فعلاْ حال کنید با این قضایا تا بعد ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:30 توسط معصومه |
|
|
اولین باراست که بدون نیت قبلی !!! دارم می نویسم و به خاطر همین شکل و شمایلش فرق دارد . الآن دارم فکر می کنم که چندمین بار بود همین چند لحظه پیش که می خواستم ( با نیت قبلی !!) چیزی بگویم و ... راستش دارم به این نتیجه می رسم که گفتن آنقدرها هم فکر کردن نمی خواهد ، حالا مثلاْ اینها که می گویم ( همین حالا ) بی ربط تر از چیزهایی است که با فکر نمی گویم ؟! "فکر کردن زیادی هم خوب نیست ." ( خیلی ها گفته اند . و گوش نداده ام ) دلم می خواهد یکی پیدا شود و بگوید که : مشکل از نگفتن است یا نخواستن ؟ دوست دارم یکی بیاید و بگوید که این ها ... این ها هم می گذرد ... می دانم اما دلم می خواهد بشنوم . نگویم و بشنوم که : به زودی باز هم می رسم به روزهایی که حال دلم خوش تر از اینها بود ... گاهی دلم برای خودم تنگ می شود !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:20 توسط معصومه |
|
|
از تو انتظار نداشتم ... ندارم ... ـ فکر می کنم که نباید داشته باشم ! ـ انتظار نگاه انتظار توجه انتظار انتظار ! از تو انتظار نداشتم ندارم تا دوباره دلسرد نشوم - از رفتارت ـ اما ... می دانی ؟ مشکل اینجاست که گاهی ... گاهی خودمان را هم نمی فهمیم ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:35 توسط معصومه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:18 توسط معصومه |
|
|
مرسي از بيست سالگي قشنگي كه برام ساختي ... ببينم با بيست و يك چه مي كني !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:30 توسط معصومه |
|
|
یه آپ فوق العاده تقدیم به یه دوست فوق العاده...
( به اسمت مي بيني ؟ همه پيش مي آيند . تو ميداني در باغ كجاست ؟ سيب سرخ هوس كرده ام . ببين ، اين مرداب نمي گذارد راه بروم ... من هم از آن سبدها مي خواهم ، همان ها كه پر از سيب است . مي بيني ؟ دست آنها را ببين ... تو مي داني از كجا آورده اند؟ اين سيب ها ، از همانهايي است كه ديروز خورديم ؟ ولي نه ... اينها انگار سرخ ترند . شايد هم چون ما پنهاني مي خورديم حواسمان به رنگش نبود ! يادت هست كه چه زود لو رفتيم ؟ هنوز هم كه هنوز است طعم كتك ها در يادم مي چربد به طعم سيبي كه پريد ! و انسان بودنم را فراموش مي كنم گاهي ... گاهي كه مي خندم و غم ات را در دلت پنهان مي كني ... مي داني ، خنده ام از اين است كه هنوز" آدم " نشده ايم با آن همه كتك ! و هنوز ... هنوز هم دنبال پنهان كردنيم و پنهاني خوردن ! سيب يا غم بودنش فرقي ندارد ، به هر حال عزيز هم نام و هم روزگارم ! لو مي رويم ... تو چه مي گويي ؟ با هم كه آمديم ، يادت هست كه مي خنديديم در عزا ؟ ... اما يكي يكي ... مي داني كه تاب نمي آورديم و بي " او"، هرگز نمي توانستيم ... حتي يك قدم . پس حالا كه ادعاهايمان مي كشاندمان به با هم رفتن ، حالا كه با هم هستيم ، پنهانت را آشكارا بين هردومان قسمت كن ، ثابت كن كه فقط ادعا نيست . سيب سرخ هوس كرده ام ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:44 توسط معصومه |
|
|
تو پا به دام زمستاني تو سر به دامن تابستان چه سرد و سخت مي آزارند چه گرم و ساده مي آميزي ... هرچي دويدم بهش نرسيدم ، هيچ وقت نفهميدم واحد اين مسير چه ساعتايي مي ياد ! گفتم فكر كردي مونده ي تو بودم ؟( نه اصلاً !! ) اصلاً حالا كه اين طوري كردي ديگه نه با اتوبوس مي رم نه تاكسي مي گيرم ! ... پياده روي هم تو يه صبح خنك پاييزي مي چسبه ها ، تا حالا بهش فكر كرديد ؟ با كلي كتاب متاب تو دستم باركشون ! مي رفتم و سعي مي كردم به تاكسي ها كه يكي يكي از كنارم رد مي شدند و بوق كه يعني بفرما توجهي نكنم . با ده دقيقه تأخير رسيدم سر كلاس و ديدم همه منتظر من اند ! استاد گفت شروع كنيم !!! *** يك طرف شاهراه روشن نان ، يك طرف كوي مبهم ايمان بر سر اين دوراهه تا انسان با غم نان و دين چه خواهد كرد ؟ مردمي "زنده باد" گو كه شدند صبح فردا "درود" گوياني شما هم به اين چيزا فكر مي كنيد ؟؟ *** نسل سوخته ! استاد داشت تعريف مي كرد كه تو سرشماري سال 75 دولت ايران يه دفعه به خودش اومد و ديد كه به طور ميانگين سالي دو ميليون نفر داره به جمعيت كشور اضافه مي شه و همين طور بگذره تا چند سال ديگه مي شه 100 ميليون نفر و از اون به بعد بود كه فرزند كمتر باعث زندگي بهتر شد ! در صورتي كه تا قبل از اون خانواده ي پرچمعيت داشتن يه نوع كلاس اجتماعي به حساب مي اومد! ولي حالا ببينيد دبستان ها داره خالي مي شه و در عوض فشار رو دانشگاس و... داشتم فكر مي كردم كه چقدر ما خوشبخت بوديم كه كلاسامون هميشه 30 نفر به بالا بود كه يكي از بچه ها گفت : پس ما چه مشكلاتي براي دولت ايجاد كرده ايم ! *** تو به ساحلي كه داني برسان كه مي تواني من اگر گداي شهرم ، تو خداي كائناتي... *** * شاعر اين ابيات جناب حسن دلبري هستند . ( اينم امانتداري ادبي !)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:58 توسط معصومه |
|
|
مي گفت : طرف طرحي برنامه ريزي كرده بود كه مايكروسافت 900 ميليارد ازش مي خريد اما موافقت نكرد ، گفت مي خوام به اسم كشورم تموم بشه ، مي خوام براي خودمون ثبت بشه... مي گفت : من اگه بودم حتماً قبول مي كردم . آخه كدوم آدم عاقلي 900 ميليارد رو رد مي كنه ؟ فكرشو بكن 900 برابر پول آقاي افشاري !! اونم براي چي ؟ براي كشوري كه ... مي گفت : بايد سر تا پاي اين آدم رو طلا گرفت ، اما كو ؟ كي قدر مي دونه ؟ مي گفت : اون كار درستي كرده كه كشور خودشو مقدم دونسته ، كار درستي كرده كه فكرشو نفروخته اما به چه قيمتي ؟ حالا هم پولو از دست داد و هم طرحش رو ، از كجا معلوم كه اينجا رو طرحش سرمايه گذاري بشه ؟ مي گفت : مي دوني با اين پول چند نفر رو مي تونست آموزش بده ؟ مي گفت و من فكر مي كردم ... به وطنم ... به آدماش ... به سرمايه هايي كه داره و ... وبه اينكه من اگه بودم چي كار مي كردم ؟؟؟ وطن دوستي ؟ تا چه حد ؟؟ تا كي ؟ چرا؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:6 توسط معصومه |
|
|
سلام و احوالات به خير ... <<< با تو همه ي رنگ هاي اين سرزمين را آشنا مي بينم ...رمضونتون ( هرچند دير ! ) مبارك . <<< من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست ...اين نگراني ها رو دوست دارم ... برام لذت بخشه چون دليلش توئي... <<< مي گويي و من ...قدم مي زنم ، از اين سر خونه تا اون سر . از پله ها مي رم بالا مي يام پايين ... پشت پنجره ... بيرونو نگاه مي كنم ... قلبم مي زنه ... نمي تونم يه جا بشينم ... راه مي رم ...چي مي خواي بهم بگي ؟... چي مي خواستم بگم ؟ يادم نمي ياد ... بهونه مي گيرم ، اونم پيش خودم ! نمي دونم چي كار كنم ... دلم ... راستي تو دلت تنگ نمي شه ؟ دلم تنگه ... براي تو ... دلم مي زنه ... عجيب مي زنه ... بي قراره ، اين در اون در مي زنه و نمي دونه كجا بره ... اصلاً انگار اين دل رو آفريدي براي هوايي شدن ! يه وقت هوايي و بي قرار نداشتنت بود و حالا دلتنگ داشتنت و... چه مي دونم شايد بگي داشتن و دلتنگي ؟ مگه مي شه ؟! اتفاقاً حالا كه وجودت رو درك كرده ام و حس مي كنم كه باهامي بيشتر هواتو مي كنم ... هوايي بودن هم حال و هوايي داره ...! همه ي اينا رو ... همّه اش رو دوست دارم ، احساس مي كنم تا يه نيگا بهم مي كني ، تا دلم مي فهمه اين لحظه رو ، دست و پاشو گم مي كنه ! اين دل تنها رو تنها نذار ... گناه دارم ها ! ببين ... دلت مي ياد ؟!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:54 توسط معصومه |
|
|
۱- رفته بودم آژانس پستي نامه پست كنم ، گفتم يه پاكت بده گفت نداريم ! گفتم كد پستي مي خوام گفت سيستم ما خرابه از اداره پست بگيريد ، يكي اومد كارت شارژ مي خواست ، گفت از داخل شهر تهيه كنيد تموم كرديم !!! از ظهر دارم فكر مي كنم اصولاً چرا درش باز بود ؟!! 2- مي گن غمگين مي نويسي ، احساساتي مي شيم وقتي مي خونيم ، تاريك و تاره !! هنوز نفهميدم غم و شادي من از نظر ديگران همون غم و شاديه ؟ يا يه چيزي برعكسش ؟ به هر حال اينايي رو كه مي خونيد يه آدم غمگين ننوشته ... اتفافاً خيلي هم خوشم ! شايد اشكال از اينه كه گاهي نمي شه همه چيزو گفت ! 3- تابستونو با خوندن حرفايي كه روحم محتاجشون بود و جسمم نمي فهميد مي گذرونم و اينم براي شما :" در دردها دوست را خبر نكردن خود يك عشق ورزيدن است ! به محبت ،خلوصي مي بخشد كه سخت شيرين است . رنج تلخ است اما هنگامي كه تنها مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم ، براي او كاري مي كنيم و اين خود ، دل را شكيبا مي كند ، طعم توفيق مي چشاند ..." ( هبوط در كوير / دكتر شريعتي ) 4- اينم غروب پشت پنجره ي اتاق ما ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:8 توسط معصومه |
|
|
می آمدی کاش ... در همین روزهایی که گذشت ، اینجا دلی می تپید به اشتیاق ، طوری که ... - نه ، فکرش را هم نمی توانی بکنی - می تپید و امروز ... امروز ... " دلی خودکشی کرد " روزنامه که می خوانی هنوز ؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:20 توسط معصومه |
|
|
نگفته بودي مي آيي ، خيلي وقت بود منتظرت بودم ... خوب شد آمدي . اما با خودت نگفتي اين طور سر زده كه خوب نيست ؟ شايد دوست داشتم جور ديگري به استقبالت بيايم . شايد مي خواستم ... ولي نه ، خوب كردي بي خبر سر زدي . ممكن بود وقتي دارم خودم را آماده مي كنم براي حضورت ، كمي هم رنگ و لعاب ناخواسته قاطي قضيه ! شود و آنوقت خودم هم ندانم كدامش مربوط به خودم است و خودم كدامم ! اين وسط تو را هم خوب نمي فهميدم كه حواسم به خودم بود ... ولي خوش معرفت ! اين چه آمدن و رفتني بود كه تازه وقتي درها را پشت سرت بستي فهميدم نيستي كه بگويم : اگر تا امروز مشتاقت بودم و بي قرار ديدنت نمي دانستم رسمت اين است . كه بكشاني ام و بعد در اوج رهايم كني به حال خودم ... از تنها پريدن مي ترسم ... از تنها راه رفتن ... باز با تنهايي می شود كنار آمد، با دلتنگي چه كنم ؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:13 توسط معصومه |
|
|
سلام .
رفتم ... دیدم ... حس کردم ... بوئیدم و ... لبریز و پر از حضورش برگشتم ... این هم یادگاریهایی از سفر و دیدار و تجدید پیمانم با او ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:32 توسط معصومه |
|
لحظه ی دیدار نزدیک است ... باز من دیوانه ام مستم ... باز می لرزد دلم دستم ... باز گویی در جهان دیگری هستم ...! " اخوان ثالث "
باد می رفت به سر وقت چنار ... من به سر وقت خدا می رفتم ... " سهراب "
چه امانتی گرفتم تو این پست ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:57 توسط معصومه |
|
مرگ یک انسان شاید چندان هم غم انگیز نباشد که راهیست که می رویم ... ولی ... مرگ اندیشه ویران کننده است ! حتی اگر سی سال از آن بگذرد ...
|
||||
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:55 توسط معصومه |
|
||||
|
قول داده بودم راجع به سؤالي كه پرسيده بودم بنويسم ... اين يه تيكه رو از يه تيكه ي بزرگتر كه قبلاً نوشته بودم جدا كردم ، اين نظر منه ... مي گفتن خدا بزرگه ... خدا مهربونه ... خدا گفته فلان انجام بده كه اين جوابشه ، فلان كار رو انجام نده كه اين عذابشه . مي دونستم خدا بزرگه ، شك نداشتم . ولي اين دونستن فرق مي كرد با دونستني كه خودم دركش كرده باشم . گاهي به اين فكر مي كنم كه چرا خدا عذاب و ثوابي رو كه براي بعضي چيزا مشخص كرده به ما گفته ؟ بعد به خودم مي گم شايد به خاطر اينكه ماها قدرت درك اصل قضيه رو نداريم و دوست داريم ارزش كاري رو كه انجام مي ديم به طور محسوس بدونيم . اينكه گفته شده هركس فلان كار رو انجام بده به اندازه ي نعمتايي كه رو زمين وجود داره ثواب مي بره ، درسته، دنيا براي من كوچيك بزرگه ، وقتي بهم گفته مي شه كه به اندازه ي ستاره هاي آسمون و شن هاي روي زمين تو يه كاري ثواب وجود داره خب مسلمه كه سعي مي كنم اون كار رو انجام بدم ! چرا ؟ چون نفسم ضعيفه ! چون تا قبل از اون دليل اصلي رو فراموش مي كنم ! مي چسبم به جايزه اش ! مشكل همين جاست ، خدا مي دونسته كه منو ضعيف خلق كرده ( ما انسان را ضعيف آفريديم ... ) مي دونسته كه من نمي تونم درك كنم ، اومده براي من اين شكلي توضيح داده كه ترغيب بشم به انجام اون كار ، اما آيا خدا اينو نمي دونسته كه ممكنه اون پاداش چشم منو بيشتر ببنده ؟ باز مي گم و مي بينم كه چه آفريننده ي مهربوني دارم ، مي خواد هر جوري كه شده منو بكشونه به طرف " خوب " ها ، مي گه : حالا تو بيا ! دليلش رو فهميدي چه بهتر ، نفهميدي هم ضرر نمي كني ! بعد مي ياد مي گه : يك ساعت تفكر به اندازه ي هفتاد سال عبادت پاداش داره ! ... حالا اينجاس كه من مي فهمم چرا ؟ ( دقت كردي چي شد ؟ ) بعد مي يام مي شينم فكر مي كنم ، مي گم : خب ... حالا چرا خدا گفته مثلاً از كسي غيبت نكن ؟ دروغ نگو ؟ چرا گفته بد كسي رو نخواه ؟ حسود نباش ؟ و ... فكر مي كنم ... فكر مي كنم و باز مي رسم به اينكه اول از همه به خودم ضرر مي رسه ! اولين دلي كه به درد مي ياد دل خودمه ! و بعد لبخند مي زنم كه ... چقدر لطيف ! اين چند وقت به هر چيزي كه تو اسلام اومده دقت مي كنم ، ته تهش مي رسم به اينكه همه اش به نفع خودمون حرف زده ! مي بينم خدا كه گفته اين دين كامل ترينه راسته . حالا خوشحالم و افتخار مي كنم كه مسلمونم ولي ... افسوس مي خورم كه چه مسلمون سستي !!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:14 توسط معصومه |
|
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-----ـــــــــــــــــ می آیی و ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:31 توسط معصومه |
|
|
به نظر شما چرا خدا ثواب یا عذابی رو که برای بعضی از اعمال ما مشخص کرده به ما گفته ؟
شما فکر می کنید خوبه یا بد ؟ دوستان عزیزم حالا به این سوال جواب بدید قول قول تا چند روز دیگه با یه آپ طولانی در خدمتتونم ! درباره ی همین موضوع ... ممنون از همگی ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:6 توسط معصومه |
|
|
جوان چشمان کنجکاوش را به لبهای پیرمرد دوخته بود پیرمرد می گفت : « عمریست به پایش نشسته ام . با گریه اش گریه کرده ام و با شادی اش لبخند زده ام . هر وقت ترانه ای تازه برایش می سرایم صدای آوازش را از لا به لای درختان باغ می شنوم او هنوز هم با من است . گیسوان طلایی اش را جلوی چشمانم می بینم وقتی که شکوفه های بهاری را بو می کشم ، احساس می کنم اوست که به قلبم مشت می زند ... من او را می بینم وقتی که نسیم صبح تابستان ، برگهای درختان را به رقص در می آورد ...» جوان همانطور به پیرمرد خیره شده بود که حالا چشمان چروکیده اش پر از اشک شده و نفس اش جوان تر به نظر می رسید ... پیرمرد می گفت و می گفت ... از عشق ... از امید ... باد آمد . نگاه پیرمرد به در کلبه خیره ماند . برگ خشکیده ای به روی زمین افتاد . پیرمرد بلند شد و گفت : « سلام ... دختر پاییز ! »
نوشته شده در پاییز ۸۳ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:49 توسط معصومه |
|
|
به سال 85 در آخرين لحظه هايش : مي خوابم آخرين شب زمستاني ات را صبح كه شد، ديگر نه من تو را خواهم ديد نه تو " من " را " من " فردا بهاري خواهم شد ...
به سال 85 وقتي كه نمي گذاشت بخوابم ! : مي روي ؟ خدا به همراهت ... برو ، اما گاهي هم به ياد بياور دختري را كه پا به پايش آمدي تا ... دختري كه يادش نمي رود چنين معلم سخت گيري را ... ! ***
و بلأخره به ...
اين روزها انگار زبان نگاهم عجيب لكنت گرفته كه تو ... چيزي از سكوتم نمي فهمي ... ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:26 توسط معصومه |
|
|
از آنجایی که نوروز که می شود همه هوس لباس نو و دکور جدید و حتی در مواقع وخیم تر خانه ی نو می کنند و ما هم که دستمان به آن خانه ها نمی رسد ! گفتم حداقل این خانه را سر و سامانی بدهم ! بد نیست !! بلاخره به قول دوستان (!) جوانی است و تنوع طلبی اش ! این هم به بهانه ی سال نو ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:55 توسط معصومه |
|
|
اختياري در سفر نبود مرا رشته اي بر گردنم افكنده دوست منزلم گه كعبه سازد گاه دير مي كشد هرجا كه خاطر خواه اوست سلام ... خيلي وقته كه مي خوام آپ كنم ولي ... اين روزا حال و هواي سبزي دارم ... چند روز پيش بهترين روز زندگيم رو تجربه كردم ، اينو به جرأت مي گم و مطمئن هم هستم كه ديگه هيچ روزي برام پيش نمي ياد كه اين اسم رو روش بذارم . چند روزه كه خدا اسمم رو تو ليست مهموناي سال آينده اش قرار داده ... خودم هم هنوز نمي دونم چه احساسي دارم يه طرفش برام باور نكردنيه كه قراره برم و طرف ديگه اش يه جورايي مي ترسم كه نكنه برم و بيام و باز هموني بشم كه هستم ! نكنه فقط جسمم بره و بياد ! من اينو نمي خوام ، دلم مي خواد از همين حالا شايستگي اينو داشته باشم كه از طرف خودم و دل داده هايي كه از 8/ اسفند دارن بهم مي گن براي ما هم دعا كن برم ، دوست دارم از الان تا هميشه طوري رفتار كنم كه خدا از اينكه منو دعوت كرده پشيمون نشه ! هر چند كه او مهربون تر از اين حرفاست ولي بي معرفتي هم حدي داره ، نمي خوام جواب معرفت و خوش قولي آفريننده م رو با فراموش كردن قول و قراري كه او فراموشش نكرد بدم ... از همه ي اونايي كه التماس دعا گفتن و همين طور از شما مي خوام كه برام دعا كنيد ... دعا كنيد كه جنبه اش رو داشته باشم ! همين ... !!!
اين روزها گاهي ... از روز و ماه و سال ، از تقويم از روزنامه بي خبر هستم ... حس مي كنم گاهي كمي كم تر گاهي شديداً بيشتر هستم حتي اگر مي شد بگويم اين روزها گاهي خدا را هم يك جور ديگر مي پرستم !! " قيصر امين پور "
از همه ي شما كه حضورتون بهم اميدواري مي ده تشكر مي كنم ...
راستي من اون روز از ذوقم زنگ زده بودم ! نخند به من حنانه گل : نمي دونم چرا گفتي حرفت خجالت آوره ولي با خوندش حس خاصي بهم دست داد بازم افسوس از محدوديت هايي كه نمي خوايم بي خيالشون بشيم ، ناراحت شدم اما نه از تو از همون به قول خودت محيط و شرايط !!! من سعي مي كنم زياد بهش فكر نكنم . تو هم سخت نگير به آبجي سميه هم سلام برسون فاطمه ي مثبت !!! : كامنتاتو دوست دارم چه جدي چه حاوي نمك ! گفته بودم شايد بيام مشهد و بعد گفتم كه شايدم داره تبديل به حتماً مي شه كه اونم فعلاً نشد !!! ( چي گفتم ! ) تو نمي گي من گم بشم ؟ گفتي برو بگرد خودت آدمكا رو پيدا مي كني رفتم به يه جاهايي كه تا حالا فكر كنم عرب ني نيانداخته !!! آخرشم گير نياوردم ! بي خيال ... نرگس : با اينكه از بيشتر بچه ها از لحاظ جغرافيايي به من نزديكتري ولي كمتر زيارتت مي كنم ! من زياد مي يام پيشت ولي يواشكي ! معلومي : دختر آرومي هستم ولي تودار و كم حرف ! چه عرض كنم ... وقتي لازم باشه از پرحرفا پرحرفتر مي شم ! مثلاً همين الآن ببين چه حرفي زدم ! دختر خورشيد ( دخترم !) : نگفتي كي اومدي اينجا ؟ من از شهر سبز شما خيلي خوشم مي ياد با حاله ! از بحثي كه راجع به " خود " كرده بودي لذت بردم به حال خودم شباهت داشت . موفق باشي ... ذبيح : ولك اينجا تازگي ها سرد شده برف مي فرستم برات به شرط صبور !!! قبوله ؟ شايد مرموز بودن نوشته هام به خاطر مرموز بودن خودمه ! مرشاد : اينم جواب گل شما ! از شما هم ممنونم : باران - دختر ايروني - هنگامه - مرضيه - رويا - مسعود - ماهان - سعيد - تبريزلي ذبيح - baby girl - tiger boy ( حس موج گونه ؟ جالبه ! ) - تينا - رز مشكي - milad real و ...موفق باشید ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:54 توسط معصومه |
|
|
سلام دوستان ... خوب و خوشید ؟
این بار چند تا طرح می ذارم که بعضی هاش قبلاْ تو مجله چاپ شده شرمنده اگه تکراریه ! *** ستاره ام ، به من لبخند می زند امشب یک شب به او نزدیک تر شده ام ...
*** نگاهم می کنی ، لبخند می زنم می گویی : "تازگی ها چقدر عوض شده ای !" فکر می کنم : " تازگی ها چقدر دروغ می گوییم !!"
*** مادربزرگ از فرشته ی مرگ می گفت از او که تازگی ها نوه ها را هم به اندازه ی پدربزرگ ها دوست دارد مادربزرگ نمی دانست که این روزها دوست داشتنی تر شده است !!!
*** همین حرفهایی که گفتنش دل هیچ کس را تکان نمی دهد نگفتنش دلم را می کشد ...!
***
و یک متن کوتاه که تقدیم می کنم به دوست داشتنی ام !
فکر می کنم به با تو بودن هایم آنقدر که سرشار شوم آنقدر که حس کنم دیگر ظرفیت اش را ندارم آنقدر که مطمئن شوم تا لحظه ها شادم ... شادم ، که خواست با تو باشم ! *** مثل اینکه بیشترش تکراری بود ! ایشالا پست بعد جبران می کنم !!! فاطمه جان ! حتماْ در آینده ی نزدیک این کار رو خواهم کرد ! قبوله ؟ موفق باشید ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:53 توسط معصومه |
|
|
اين پست رو بيشتر از همه تقديم مي كنم به دوستان گلم : سوگي جون ! كه گفت:" بيشتر از مطالب دكتر شريعتي استفاده كن " ( سوگند جون داشته باش ! ) ، بچه مثبت گل كه قرار بود كتاب نيايش رو بخونه ! (چي شد آخر خوندي ؟) و خانم ثانوي عزيز كه پرسيدند :" چرا اينقدر از تنهايي مي نويسي ؟" ( مي خواستم به زبون خودم بگم ولي گفتم به مطالب دكتر شريعتي بيشتر علاقه داريد ! ) و به جناب تبريز لي ذبيح كه اميدوارم انتظاراتشون با اين مطلب برآورده بشه ! عشق چيست ؟ عشق زاييده ي تنهايي است و تنهايي نيز زاييده ي عشق است تنهايي ، به معناي اين نيست كه يك فرد بي كس باشد ، كسي در پيرامونش نباشد... اگر كسي پيوندي ، كششي ، انتظاري ، و نياز پيوستگي و اتصالي در درونش نداشته باشد ، نسبت به هر چيزي ، نسبت به هر كسي ... اگر منفرد و تك هم باشد ، تنها نيست ...! بر عكس كسي كه نياز چنين اتصال و پيوست و خويشاوندي يي در درونش حس مي كند ، و بعد احساس مي كند كه از او جدا افتاده ، بريده شده و تنها مانده است ، در انبوه جمعيت نيز تنهاست . چنين روحي كه ممكن است در آتش يك عشق زميني و يا در آتش يك عشق ماورائي بسوزد و بگدازد ، پرستش را ، راز و نيازهاي دردناك و مملو از آرزو ، براي پيوستن و براي پايان يافتن انتظار ، و براي نفي فراق و مرگ هجران را و در عالي ترين شكلش نوعي از دعا و يا نيايش را به وجود مي آورد ... نيايشي كه زاييده ي عشق است ... كه نيايش ، تجلي روح تنها و تنهايي است ... و تنهايي به معناي بي كسي نيست ... كه به معناي جدايي است و به معناي بي اويي... برگرفته از كتاب نيايش ( دكتر علي شريعتي ) *** وقتي كه ديگر نبود ، من به بودنش نيازمند شدم وقتي كه ديگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم و ... چه سخت است تنها متولد شدن ... مثل تنها زندگي كردن ... مثل ... تنها مردن ...! "دکتر شریعتی "
*** دوست دارم نظرتان را راجع به اين پست بدانم . و اينكه آيا موافقيد كه باز هم از مطالب دكتر شريعتي استفاده كنم ؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:51 توسط معصومه |
|
|
- « وای !!! » ـ « اتفاقی افتاده ، چرا ایستادی ؟ » - « فکر می کنم راه رو اشتباه اومدیم !! » - « یعنی باید چه کار کنیم ؟ » - « نمی دونم ... ولی نمی تونم برگردونمت !!! » - « چرا ؟ » - « ببین ... تو... تو به من اعتماد داری ؟ » -« خب ... آره ! » - « قول می دم زود برگردم ...فقط چند روز ...آدرسو بپرسم برگشتم ...می مونی ؟ » *** و بدون اینکه منتظر جواب من بماند پرید و رفت ... نگاهی به اطراف انداختم ... زیاد هم بد نیست ... *** چه فرشته ی سر به هوایی نصیبم شد !!! همین قدر نیامد که به او بگویم که چه اشتباه شیرینی مرتکب شده !!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:22 توسط معصومه |
|
|
اسماعيل تو كيست ؟ اسماعيل تو چيست ؟ مقامت ؟ آبرويت ؟ موقعيتت،شغلت ؟ پولت ؟ خانه ات؟ باغت ؟ اتومبيلت؟ معشوقت ؟ خانواده ات ؟ علمت ؟ درجه ات ؟ هنرت ؟ روحانيتت ؟ لباست ؟ نامت ؟ نشانت؟ جانت ؟ جواني ات ؟ زيبايي ات ؟ من چه مي دانم ؟ اين را تو خود مي داني... من فقط مي توانم نشاني هايش را به تو بدهم : آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي كند ، آنچه تو را در رفتن به ماندن مي خواند ؛ آنچه تو را به خود بسته و نگه داشته است ، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا پيام را يشنوي، تا حقيقت را اعتراف كني ، در زندگي تنها چيزي هست كه براي به دست آوردنش از بلندي فرود مي آيي ، براي از دست ندادنش همه ي دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي ؛ او اسماعيل تو است... اسماعيلت را بكش ! با دستهاي خويش بكش ! و ... اينچنين است كه ذبح گوسفند را ، به عنوان قرباني ، از تو مي پذيرد ؛ كه... ذبح گوسفند ، و ذبح گوسفند به عنوان گوسفند... قصابي!!
از كتاب : حج (دكتر علي شريعتي ) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:29 توسط معصومه |
|
|
اشرف خانم مي گه : من از سوسك نمي ترسم ، چندشم مي شه !! دخترش يه گاز گنده به سيب تو دستش مي زنه و مي گه : واااااااااااا مامان ! سوسك به اين خوشگلي ! ببين چه رنگي داره !! تازه نمي دوني ؛ خارجي ها يكي از بهترين غذاهاشون سوسكه ! اشرف خانم با قيافه ي شبيه حالت تهوع و با صدايي متمايل به جيغ ! دخترش رو از آشپزخونه بيرون مي كنه : پاشو پاشو ! جوونم جووناي قديم ! والا!! ما كه بچه بوديم جرأت نداشتيم رو حرف پدر و مادرمون حرف بزنيم كه ! اگه مي گفتند : آقا جون ماست سياهه ! مام مي گفتيم : آره به جان خودم همينه كه شما مي گيد ! مي گفتن : مرغ يه پا داره ! ميگفتيم الا و بلا كه غير از اين محاله ! حالا دختره چش سفيد برگشته به من مي گه : خارجي ها سوسك مي خورند ! خب بخورند ! مگه قراره هر ... اونا مي كنند مام بكنيم ؟! اون خارجي ها كه تو مي گي غذاي ايروني نخوردند كه بدونن چي به چيه !! - مادر من ! نزن اين حرفا رو زشته ! عهد شاه وزوزك گذشت ...! عصر ، عصر ارتباطاته ! ديگه تو قرن 21 كسي نمي ياد صبح كله سحر آبگوشت و ديزي بار بذاره تا ظهر جا بيافته ! بعد هم بشينن با پياز و دوغ !! بخورن ، ملس ...!!! بيافتن تا شب !!!!! اصلاً فرصتش رو ندارن ، خيلي هنر كنن يه چيز حاضري ردیف مي كنن !!! درسته قورت !!! مي دن و باز مي رن دنبال بدبختي شون !! نمي رسن مادر من ! صبح تا شب مي دوند بازم عقبند ! این مطلب ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:21 توسط معصومه |
|
|
« تو که آمدی زندگی مان رنگ دیگری گرفت ، با آمدنت برکت را به خانه آوردی تو امید را در من و پدرت زنده کردی... » دفتر را بست . برای چندمین بار بود که این جملات را می خواند . نفسش را بیرون داد: « نه مامان ! وجود من نتونست جلوی خیلی چیزا رو بگیره ، حتی ... » بلند شد . کلاغ ها از شاخه ها پریدند . سکوت قبرستان شکسته شد . دخترک آهسته به راه افتاد ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:41 توسط معصومه |
|
|
کلید را از جیبش بیرون آورد ولی قبل از اینکه آن را داخل قفل کند پشیمان شد.
کنار در روی زمین نشست . نفس عمیقی کشید و نگاهش را به زمین دوخت. امروز هم علم و مدرکش کمکی به او نکرده بود . صف درازی از مورچه ها دانه به دوش از کنارش می گذشتند. یاد روزهای کودکی اش افتاد :« مامان ! چرا فقط مورچه های کارگر غذا می برند ؟» مورچه های کارگر...مو رچه های کارگر... کارگر... بلند شد و راه افتاد... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:33 توسط معصومه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در یکی از سه شنبه های آبان بیست ويك سال پیش در شهری در حاشیه ی کویر به دنیا آمدم .
کویر را دوست دارم و آب و آرامش و آسمانش را هم ... فکر می کنم زندگی در نقطه نقطه کویر جریان دارد و به قول مهدی سهیلی : بیابان رازها دارد ... ولی در شهر آن اسرار پیدا نیست ... و برای کشف رازهای کویر نیاز به همراهانی چون شما دارم . تنهایم نگذارید ... |
| پیوندهای روزانه |
|
گوناگون ورزش های علمی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|